|
خیلی بده و من هستم.. به خودم میگفتم هیچوقت یادی از گذشته هام نمیکنم که اونو به خاطر بیارم.. اما چند وقته همش به یادشم... دیروز یاد خرید کردنمون افتادم .. ما به هم میگفتیم شمپت.. اکثرا شمپت جونم.. این عادت ما اینقدر فراگیر شده بود که جلو همه میگفتیم و همه هم میدونستن.. دیگه دوستامون هم واسشون عادی شده بود.. تا اینکه یه روز زمستونی رفتیم توی یه پاساژ واسه خرید کت و پالتو.. یه کت سفید اسپرت پسرونه خیلی خوشکل بود که من ازش خوشم اومده بود .. کاملا هم اندازه شمپت بود هی هم میگفت شمپت جونم این اندازت نیست.. و اصلا دخترونه هم نیست.. منم گیر داده بودم که حتما همینو میخوام.. وقتی هم میپوشیدمش آستین هاش واسم بلند بود اما دیگه گیر داده بودم و این رنگ سفید همین یکی مونده بود!!! که منم میخواستم. اونم میخواستش و کسی هم کوتاه نمیومد.. جالب اینجاست که من پول هم همرام نبود و اون باید واسم میخریدش!! ما هم جلوی فروشنده ها و مشتری ها یه وقتی با مهربونی به هم میگفتیم شمپت جونم آفرین بده من بخرم.. یه بار هم با اعصاب خوردی: شمپت خوبی باش بذار من بخرم به تو هم میدم بپوشی.. منم میگفتم نه خودم تنها میخوام.. یکی از دوستام همرامون بود و هرچی ساکتمون میکرد فایده نداشت... خلاصه فروشنده نامرد به نفع رضا کار کرد و کت شد مال اون و منم قهر کردم و با گریه رفتم.. !!! الان خودم از کارام خندم گرفت.. و شروع کردم تو پاساژ دویدن و سوار ماشینم شدم و رفتم خونه :( تا اینکه بهم زنگ زد و منم هی قطع میکردمو خلاصه جواب که دادم گفت واست یه کاپشن خیلی خوشکل دیدم و خریدم مثه همینه دخترونش .. منم ه یمیگفتم دروغ میگی اونم میگفت نه!!! تا گفتم پس من آشتی الام میام ازت میگیرم.. میدونست که میام گفت خالی بسته !!! اما انتخاب کرده فردا میخره واسم میاره که منو باز امیدوار کرد.. فرداش باز با همون دوستم نادیا رفتیم که ازش کاپشن منو بگیریم.. یه کم زود راه افتادیم منم باهاش خیلی خووب بودم گفتم برم واسه شمپت جونم کادو بخرم حالا که واسم کاپشن خریده.. که یه عروسک بامزه شکل یه اژدها گرفتم براش و کادو پیچی و اینا.. همون موقع خودش سر رسید.. منم صبر نکردم با خوشحالی کادوشو بهش دادم .. اونم گفت شرمنده!!!!!! من واست کاپشن نخریدم ....!!!! در عوض یه پاکت خیلی کوچیک اسانس دستش بود و میگفت اینو گرفتم واست!!!! منم چشمام گرد شد و نمیدونستم چکار کنم؟!! با عصبانیت شدید کادویی که بهش داده بودمو پس گرفتم .. اونم خیلی میخندید.. بعدش مثه وحشیا یه لگد هم بهش زدمو اسانس هم گرفتم و انداختم زمین و بدو بدو رفتم سوار ماشینم شدم و حتی دوستمم جا گذاشتم و به سرعت شروع به رانندگی کردم!!! اون دو نفر هم زود سوار ماشین شدنو اومدن دنبال من .. و به طرز ناجوری پیچید جلو ماشین من و زودی پیاده شد با یه بسته خیلی گنده کادو پیچ شده منم باز باورم نمیشد و میگفتم دروغه تا اینکه بازش کرد و گفت بفرمایید اینم کادو خانم بی جنبه!! منم کمی خجالت زده و بیشتر خوشحال و هیجان زده کاپشنمو بغل کرده بودم و میگفتم شمپت جونم مرسی بیا اینم کادوی تو!!
الان ۲ سال گذشته و من حدود ۲ یا ۳ ماهی هست که گذاشتمت و رفتم.. تو منو میبخشی شمپت جونم؟! من که بخشیدمت و هنوزم خیلی خیلی دوست دارم شاید بیشتر از قبلنا...من تا آخر عمرم دوستت دارم.. من همیشه هم مواظبتم خودت میدونی که سراغتو از دوستامون مهدی و میترا میگیرم.. منم میدونم تو همیشه از میترا آمار منو میگیری. بهت قول دادم.. هر چه زودتر جریانو با علی رسمی میکنم.. اگه هم نشد تو گفتی بهتر و یه سال هم بهم وقت دادی .. بهت قول دادم اگه علی نشد .. دیگه فقط تو بهت قول دادم و من تعهد دارم.. .. ... اگه تو تو زندگیت شکست بخوری من همه چیو تقصیره خودم میدونم .. و خودم خلاص میکنم که مسبب بدبختی تو اصلا نباشه .. من قسم خوردم پس بهش عمل میکنم.. تو هم قسم خوردی .. عزیز دلم من به خاطر تو هم که شده هیچوقت بدبخت نمیشم... فقط سر قولت باش اگه میخوای که من زنده باشم! + نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387 12:29 توسط یه دخمل بد |
به صورت یه ادم دائم البغض در اومدم.. همش چشمام زودی تر میشه.. البته چون همه جا خیلی دورم شلوغه در حد همین نم چشم باقی میمونه.. کلی میرم کلاس زبان و یه ریز اسپیک اینگلیش.. امان از خاطره ها.. + نوشته شده در سیزدهم مرداد 1387 22:22 توسط یه دخمل بد |
نمیدونم دلم بدجوری میخواد بنویسم.. خیلی وقتا میام.. تو قسمت پست مطلب جدید.. یه مدت جلوم بازه.. نگاش میکنم.. میرم... یه حال و هوایی دارم که بد هم نیست.. اینجا احساساتمو بی دروغ میگم.. همیشه میخوام اینجوری باشم.. اما خب میدونین که کمی سخته! تازگیا اینجوری فکر میکنم که دیگه واسم چیزی مهم نباشه.. دارم دلبستگیامو کم میکنم... : بنده آنی که در بند آنی" ..... راستی کلاس زبان خیلی خوبه کلی بامزه .. قبلا هم که میرفتم همینجور بود.. از بحث های گروهی به هر زبونی لذت میبرم.. خوبه با کسی که دوست داره و دوستش داری همکلاسی بشیا.. نمیدونم چرا من سعی میکنم بی تفاوت باشم.. و بازم نمیدونم چرا فکر میکنم همه چی بر عکسه!!! سخته گفتنش.. اما میدونین در عین دل کندن از همه و همه چی!!! بیشتر دلم میخواد طوری باشم که به همه بیشتر اهمیت بدم!! من رفتنی ام .. کسی از من نرنجه... گفتم و قول دادم با هم میمیریم.. گفتم و قول دادم.. که موندن تو این دنیا سخته!!! (انسان بودن) قبلا میگفتم زودتر برم از اینجا بهتره.. زودتر که برم هر روز دیگه به بار سنگین گناهام اضافه نمیشه.. اما الان میدونم.. همچین هنری نیست.. نباشی و گناه نکنی!!! هستم و میخوام خوب باشم.. گفتیم و قول دادیم که ما با هم بهتریم.. و ما باهم کاملتریم.. و کاملتر میشیم.. گفتیم دلمون میخواد وقتی بریم که خیلی خوب شده باشیم.... چقد آرزو دارم.. چقد همه چیز و همه زیبا هستن.. اگه هم نیست من اینجوری فکر میکنم.. من الان گریه میکنم!!! نمیدونم چرا؟ الان دیگه نه!!! الان لبخند میزنم.. البته زار زار گریه نبوداا چند تا قطره اشک بود که جمع شد :دی نمیدونم چرا اینقد بی سر و ته مینویسم!! پ.ن: ..... ................................. .........................................................
+ نوشته شده در نهم مرداد 1387 0:2 توسط یه دخمل بد |
سلام.. سلام به همه دوستام .. اگه من جواب نظر نمیدم.. اگه دیر به دیر میام.. اگه خیلی اوقات حال و حوصله ندارم.. منو ببخشین... + نوشته شده در هشتم مرداد 1387 23:46 توسط یه دخمل بد |
از هفته دیگه خودمو میکشم کلاس زبان همچنان عشقم مردنه اما بعضی وقتا میگم حالا تا هستم مرده نباشم .. ایشالا به زودی که مردم دیگه مردم... میرم کلاس زبان .. میرم استخر ..... و خودمو از توی باتلاق افسردگی و روزمرگی میکشم بیرون .. خدا کنه دانشگاه هم قبول شم.. میگه با هم میریم خارج اما هنوز معلوم نیست کی؟؟ نمیتونم تا اون موقع مردگی کنم.. نمیخوام کپک زدگی منو نابود کنه و نمیخوام قبل از مردن بمیرم... نمیخوام و سعی میکنم که بشه... الان حالم خوفه الان وقته به مرگ فکر کردن نیست که مثه یه خلسه ی شیرینه مثه یه گم کرده هست... من رفتم سفر .. توی سفر یه نفر که شاید دیگه نبینمش ولی هرگز فراموشش نمیکنم .. انسان خیلی خوبی بود.. همیشه واسش دعا میکنم.. + نوشته شده در دوم مرداد 1387 11:13 توسط یه دخمل بد |
مطلقا یه آدم بیکاره شدم.. هر روز ۷ بیدار میشم کلی غلت میزنم تو تختم آماده میشم ظرف ۵ دقیقه الی ۱۰ دقیقه میرم پایین سر یخچال دنبال خوراکی میگردم آخه معمولا گرسنه ام .. یه تیکه پنیر بر میدارم میخورمش یا هلو زردآلو آلو نمیدونم سیبی چیزی به چشمم برسه میندازم تو حندق بالا سوئیچ ماشین و بر میدارم بند کفشام هم تو شرکت مبندم تو خونه حسش نیست .. تو ماشین ضبط و میذارم و یه آهنگ قشنگ تا شرکت گوش میدم.. جای همیشه پارکش میکنم و میام تو شرکت.. طبق عادت یه ساعت با همه برو بچز احوال پرسی میکنم.. میرم توی اتاقم میشینم و میام نت.. یا کاری پیش میاد یا یکیو میپیچونم یا یکیو میزنم یا دعوام میشه کل کل میکنم نمیدونم میشه ساعت ۴ که میرم خونه ناهار هم اینجا کوفت میکنم که اوایل به نظرم خوشمزه بود الان نه اصلا دیگه از غذای بیرون خوشم نمیاد تازه میفهمم ما گیر میدادیم بابا ما غذای بیرون واسه ما میگرفت اما خودش نمیخورد ..منم دارم همینجور میشم.. عصر میام خونه میرم تو تختم بیشتر اوقات اعضای خانواده و نمیبینم و میخوابم تا ۷ یا ۸ احساس بی مصرفی میکنم..!!! بعدش میرم پایین میگم سالام مامان خوبی .؟؟؟! مامان میگه دخترای جوون مثه تو از سرکار میان میرن باشگاه.. استخر نمیدونم حتی من که عشق دوچرخه داشتم دیگه شبا نگاه دوچرخم هم نمیکنم چه برسه برم چرخ سواری بیشتر تو خودمم یا با دوستام تل حرف میزنم یا لم میدم رو مبل تلویزون میبینم همین کارای الافی!!! دلم میخواست تابستون شه کتاب داستان بخونم که عشق کتاب خونی داشتم .. به ۵ تا کتاب جدید که خریدم حتی نگاه نمیکنم.. تازه ماشینم اینقد کثیف هست که از پشت شیشش به سختی بیرون و میبینم اما نمیشورمش کارواش هم حال ندارم ببرمش... اتاقم پر خاک و خله اما هنوز جمع و جوره...و الان ۳ هفته هست که مانتوهام و اتو نکردم!!!!! چون شبا حال و حوصله شام خوردن ندارم به هیچ عنوان تو خونه هم کمک نمیکنم... و انگار من نیستم اصلا ...!! آخ سه تارم وای تو اتاقم روبروم هست و فقط نگاش میکنم !!!!!!!
نمیدونم انگار من مردم آیا؟! هیچی هم احساس نمیکنم.. بعضی وقتا که از عشق میگه من کمی به شوق میام که اونم خیلی طول نمیکشه .. من بیشتر فکر میکنم . و میدونم که همین تنها نشستن و فکر کردن بیشتر منو از زندگی میبره ... میگه منو دوست داره!! یا میگه با دنیا عوضم نمیکنه... دوست داشتن و دنیا ...واسم بی معنی هست .. دیگه درک نمیکنم میگه با هم خوشبختیم.. من چیزی نمیگم اما... میگه تو همسر عزیزه منی .. میگه ما کلی نقشه داریم .. میگه ما یه عالمه حرف داریم.. اما نقشه ها حرف ها و فکرای من فقط مرگه.. مرگ دوستام دوره ام کردن همشون میخوان من یادشون بدم چه جوری همه عاشق من میشن!!!! یا هرکی میاد تو زندگیم زود میخواد باهام ازدواج کنه!!!؟؟ اما بقیه پسرا فقط با اونا قصدشون دوستیه نه بیشتر حتی اگه دختره عاشق شده باشه و همه چی هم واسه پسره گذاشته باشه .. همچی حتی خودشو....... من نمیدونم .. من فقط میدونم که من مرگ میخوام و به همشون حسادت میکنم که مرگ نمیخوان + نوشته شده در دوم مرداد 1387 10:15 توسط یه دخمل بد |
سلام به سرم زد همین الان همه ی پست هامو پاک کردم.. موقع نوشتن همشون تو اوج احساسم بود.. خودم حرف نمیزدم احساسم میگفت.. احساسم مینوشت.. همشونو خیلی دوست داشتم.. جزئی از احساسم جزئی از خودم... اما یه باره دیدم خودم هم دلم نمیخواد باز بخونمشون... یه احساساتی هست که یه بار وقت بروز پیدا میکنه.. و همون یه بار هم پوست صاحیشو میکنه.. .. مثلا همین من دیگه پوست انداختم.. دیدم نمیتونم همیشه جلو چشمم باشن... گرچه نمیخوندمشون اما بودن... همیشه یه غم قشنگ با منه.. یه غم خیلی قشنگی که حتی وقتی از ته دل قهقه میزنم هست و من چقدر دوستش دارم.. منو یاد خودم میندازه..نمیدونم شاید اسمش غم نباشه .. اما من غم صداش میزنم.... من به غمم فکر میکنم نمیگم همیشه.. اما اوقاتی هست که بهش فکر کنم..غمم غم از دست دادن کسی نیست.. غم رفتن عزیزی نیست . گرچه میتونه باشه.. اما غم من زمان کمرنگش نمیکنه ... غم من قشنگه من دوستش دارم..خیلی زیاد
دلم میخواد خیلی وقتا تو خودم باشم.. و با غمم حال کنم. تنهایی فکر کردنو گریه کردن همیشه برام خوب بوده.. آدما من دوستتون دارم.. آدما من تنها نیستم و چیزی برای خودم نمیخوام.. شاید فردا این پست هم پاک شد.. گرفتن افسار احساسم تو دستام سخت شده.. دیگه اینجوری هم خووووب نیست... تریپ خشونت : آدما میزنمتون فرار کنین.. :)) <:(><<:(<:( + نوشته شده در سی و یکم تیر 1387 0:24 توسط یه دخمل بد |
|
| ||||||